سه شعر تازه 92

 
 
 
 (۱)
 
 
 
سال نو
 
 
  سالی دیگر

بی حضور تو

از راه رسیده است

زرد آلوها شکوفه داده اند

و سیب های کوچک دو مزه

به حدس سالیان پیش

بره ها زاییده اند

برف های دامنگیر قله

نشانی رود از کبک ها می پرسند

و تو : همه چی آرومه

من کجا خوشحالم ؟

نیمی از صورت من شاد

خلاصه سالی دیگر

از سر این رودخانه گذشت

نیمی از صورت من غمگین

بی حضور تو

از راه رسیده است

 
 
 
 
( 1 )
 

بندری

صبوری می کنم تا

چلچلی باد شمال

زیر مینار تو

فال می گیرم :

هر کس می بینی دلبری

گیسوان اش را کوتاه نکند

همان بهتر که شب بلند

عاشقان چت کنند

و تو حوری دریایی

خلیج فارس

بیایی بیرون از آب

دوباره و چند باره

نشسته بر تخته سنگ ها

و ماسه ها

می نویسم : وفا ندیدم

از تو چرا رفتی کجا

طرفه خاکی بر سرم کرد صبوحی

چیزی نمانده است تا

تنهایی تو عالمگیر شود

مثل انار افتاده از درخت



( ۳ )

می وزد گیسوان تو

باد

این سو و آن سو می شود

 

 

پنجره . لیوان . آینه .

 

           ( ۱ )

جا مانده است ـ

کمی از دست های تو

پنجره .

جا مانده است ـ

کمی از لب های تو

لیوان .

جا مانده است ـ

کمی از چشم های تو

آینه .

بیا !

و مرا با خودت ببر

تمام تو در من جا مانده است .

 

            ( ۲ )

تو نیستی !

بوسه های تو راه می روند

در این حیاط پاییزی .

 

            ( ۳ )

خنده

و فراموشی

گریه

و فراموشی

آدمی یا می خندد

یا گریه می کند !

 

و بعد


    و بعد

    تو می مانی 

    و خیابانی که تمام  نمی شود

    مردهایی که زیر ابرو بر می دارند

    خرما نمی خورند

    پا به پای تو پریود می شوند

    قانون اساسی نمی خوانند

    حق اعتصاب ندارند

    شهریه ی دانشگاه را با کمال میل می پردازند

       سواری می دهند

    از انقلاب تا آزادی سوار تو می شوند

    به میدان رسیده یا نرسیده    پیاده می شوم

    من می مانم و

    تحریم چشم های تو

    بخار الکل

    ملافه های سفید

    و این که تو موهایت را

    شرابی کوتاه کرده یی


تابستان کال هزار و سی صد و هشتاد و هشت

               ( ۱ )

فلاش بک         با هم رسیدند انار و تابستان

بستگی دارد البته

به این که چند پاییز دلم را نشکسته باشی

باشی و به این زمستان رسیده

با من نشسته فقط روی نیمکت اردی بهشت

ورق ورق بزنی         کلمه به کلمه مرا

در چشمهایش / یم    سپید مانده باشی اما

               ( ۲ )

به ناگهان         پیر می شود پاییز

دلم را شکسته یا نشکسته یا

به یلدای گیسوان تو می رسد قیچی

کبک گم می شود گم در موهای من

دست های من آدم برفی

دگمه ی پنجم پیراهن ات را باز می بندد

می خندی و به آشپزخانه می آیی 

می خندی

در ایوان خانه با دو لیوان آب پرتقال

برای یا کریم یا کاکایوسف یا قمری     یا شوهر

زمستان در چشم های تو تخم می گذارد یا

(( بهار می رسد اما ز گل نشان اش نیست ))

هست         نیست         هست

               ( ۳ )

که صادق هدایت نمی تواند

 مثل نیچه نمی تواند ـ

 سبیل هایش را شانه کند

در زندگی زخم هایی هست

مثل بهار سال بعد

مثل تابستان ۱۳۸۸

مثل عصا و عینک

مثل این که من پیر می شوم

مثل   تو   او   ما   شما   ایشان

مثل مثل این که      مردانی مثل من

پیش از آن که عاشق شوند پیر می شوند

مثل ماهی را هر وقت از آب

تازه مثل      مثل      مثل 

 

 

    

دشتی

 

 

می گذری

از همین چند سطر

به خیابانی کلاسیک می رسی

به بردی از یادم

از بنان می گذری

مرضیه را دور می زنی

من یوسف راه ِ تو

: مرگ می خوای برو کفیشه !

نرفت ام

که چند سال بعد

ـ جمشید آبادم ترکش خورد

عراقیا زدن به ذولفقاری و

مو خارک شدم زرد

سرخ افتادم کنار شط

بچه هام فرزند شهید شدن

سربازی نرفتن که سر نخورن یه وخت و

زن بالا بلند و عشوه گر نقش باز من

چی بگم

که شوهرش یه کوسه ن و

کوسه ها آدم شدن

وزیر شدن

وکیل شدن

خدا رو کولت شدن

مو فقط کمی بلدم رشتی بخونم

بر وزن دشتی :



 

* می توان این شعر را به لهجه ی آبادانی هم خواند !

 

خیابان بعدی

 

   

   تو نبودی

   خیابان بود

   و  پاهایی که می رفت

   به سمت ظهیر الدوله

   به سمت دست های فروغ

   آمدی جان ام به قربان ات ولی

   چرا تو نبودی 

   نیستی ؟

  

 

  

   تو نبودی

   گاز اشک آور بود

   و چشم هایی که می رفت

   به سمت ندیدن

   به سمت من هنوز زنده ام

   به این که هنوز هم عاشق ام

   به این که هنوز هم می دوم

   به این که   من آمدم

   تو نبودی

   برف می بارید

   هیچ خیابانی اما

   سفید نشد

   ز مثل زندگی

   مثل زیبایی

   مثل تو

    مثل خیابان بعدی

 

 

مرگ و ماهی

  

    می ریزد

   ناگهانی باران به شیشه ها

   شیروانی ها گریه می کنند :

   دریا مرگ و ماهی داشت    

   که تو ماندی

    باران

   و شیشه ها

  

 

 

 

خانه ی قدیمی

 

 

         به گور می سپاریم

      دست ها و

      چشم هایمان را

      دیری نمی گذرد

      به خانه ی قدیمی باز می گردند

      رویاهامان

      برای زنده ماندن

      همیشه پای یک زن در میان است .

     

    

 

و بعد که دوباره آمدی !

 

 بندر چشم های تو ـ

 خرمایی بود

 که من از درخت افتادم 

که بلند شدم

که غروب دریا زیبا شد

که جهان

 به رضایت نشسته است در من

به تماشا .

 

 

گرگ و علف

 

     حریف نشد ـ

   مردانگی نم ـ دار پرنده

   کویر زنانگی ات را

   به گاه گرگ و علف .

   ( پرنده یک شاعر بود )

زنی در شمال 1360

 خوابم نمی برد

 ـ مرغان دریایی نمی گذارند

 و سوت کشتی هایی که از شوروی می آیند . ـ

 می خواستم 

 عکس یادگاری بگیرم در هاوانا

 با پیپ فیدل کاسترو

 و نشد

 می خواهم

 سل تی تی را بچرخم

 شیطان کوه تو را بالا بیایم و

 بعد

 پایین بیایم از آبشار ی که بی نام است

 بپاشم به صورت شانزده سالگی ات

 سی و یک سال چشم های تو را گود بیاندازم

 فرهادم را سزارین به دنیا بیاوری

 به جنگ جنگ تا    بفرستی

 ممد نبودی را

 شروه بخوانی از گلوی پرنده

 در تنگستان

 تازیانه به سپید رود بزنی

 بی اعتنا به رود رود پرنده

 تشکر کنی از سید حسن نصرالله

 که لبنان پرتقال های خوش مزه ای دارد

 و لاهیجان تو را    که

 میز را چیده ای در ابتدای صبح :

 نان

 چای

 کلوچه .

 من از هزار و سیصد و شصت می آیم

 عاشق تر اگر شدم

 با تیربار گرینوف

 خمسه خمسه

 کاتیوشا

 خوابم نمی برد

 تو در من لنگر انداخته ای

 کشتی یونانی .

 

 

--------------------------------------------------------------------------

 

 نقطه های خاتون را هم بخوانید.

 

 

 

 

۱)

شکلی از خاموشی من است

دست های تو

و

تکرار آفتاب اردی بهشت

 

 

۲)

  آغاز کرده ام -

   انکارخویش را

   دست هایت وسیع می شوند

 

 

 

 

 

(۱)

پنجره

نان خیس خورده

گنجشک ها عاشق می شوند

 

(۲)

جاده

علف های خاموش

مرگ به تعویق می افتد

 

(۳)

ماه

خانه یی در آب

رویاها شگفت می رویند

 

(۴)

خفته ام

کنار دست های تو

بوسه ها پیر می شوند

 

(۵)

صبح

صدای باستانی تو

ایکاروس بیدار می شود

 

 

 

 

 

 شعر و کمی رطوبت !

 

گم کرده ام ـ

کلمات ام را

که می زدند به برف

به راه

بی راه

به پلک های تو

به سال بد

به پنجاه .

من کلمات ام را می خواهم

و کمی رطوبت

برای مو هایم . 

 

چشم هایش

 

            ( ۱ )

و

پیش از آن که چشم هایت را بشناس ام

ابرو

و گیسوان ات ر ا

صدایت را می شناس ام

دست هایت

و اندوه کفش هایت را

زن اثیری .

 

            ( ۲ )

سخت است ـ

تحمل این روزهای خیلی خوب

باید عادت کنیم

به گاز اشک آور

به ماه که می تابد      و

گریه می کند

و .

 

            ( ۳ )

و این که صدایت را می شناس ام

تقصیر من نیست :

لب های تو طعم خاک می دهد !

 

            ( ۴ )

تو

در آینه بودی

من

تکه تکه شدم .

 

            ( ۵ )

می شود جمجمه ات ترک بردارد

تابستان موهایت آواز بخواند

 ـ یه جنگل

 ـ یه جنگل ستاره داره

دارد .

 

شب کبوتران

           

            ( ۱ )

شگفتا !

کبوتران نشسته بر بام های بلند

" الله اکبر " می گویند به زبان آدمی       و

عاشقان فراموش کردند ـ

عشق را عیار بگیرند به بوسه و بستر

و این که نام تمام خیابان های جهان مرگ است

الله اکبر !

کبوتران ۳۰ : ۲۲

طعم گیلاس را بر لب های تابستان ندیدند !

 

            ( ۲ )

استکان های کمر باریک

از یاد برده اند انگشت های مرا

از تو یک فنجان چای مانده

و خرمایی که هنوز بر درخت است

آینه را لمس می کن ام

چشم های تو می افتند !

 

سبز . سفید . سرخ .

  

          ( ۱ )

آن مرد آمد

آن مرد رو به دوربین آمد

آن مرد سرخ بود

آن مرد زرد بود

آن مرد سفید بود

آن مرد من بودم !

 

            ( ۲ )

می وزم ـ

به سمتِ گیسوانِ تو .

می باری ـ

به سمتِ موهای من .

صبح . ظهر . بعد از ظهر . شب

           

چرا کلمات ‌٬ این همه به تو نزدیک ترند و ُ من نیست ام ؟

                                                                  (( رضا براهنی ))

 

 یک شبانه روز

 

صبح :

نان و پنیر و چای تو

نامه های قدیمی ام را همه ـ

به زباله دان ریخت            و

آلوچه ها شکوفه دادند .

ظهر :

پرنده پر زد

کلاه تو را به آب داد

قایقی با سه سر نشین خندید   و

آلوچه ها شکوفه دادند .

بعد از ظهر :

چند بار گفت ام عینک ات را بردار ؟

خورشید به چشم های تو می ماند

ماه به آهو            و

آلوچه ها شکوفه دادند .

شب :

راوی کنار تو خوابید

می گویی نه ؟

از ستاره بپرس

و از آن دو خواهر دیوانه

می گویند :

            آلوچه ها شکوفه دادند !

 

یلدایی ها

 

             ( ۱ )

برف می بارد

جهان

آغشته به ملافه های سفید است !

 

            ( ۲ )

فکر می کن ام ـ

روزهای رفته

دی ماه را به حیاط ِ خانه آورد !

 

            ( ۳ )

نیامدی وُ

چای سرد شد

و من سردتر !

 

            ( ۴ )

زندگی همین است :

قایقی با سه سرنشین

نیلوفری در مُرداب

کلاهی در باد

خنده ای بر آب !

 

 

ماه

 

 

بالا بیا !

 

 ـ ماه تر از ماه . ـ 

 

 مژه های بلندِ من اکنون

 

شب تر از شب است .

 

 

AMAMIO

     

            AMAMIO

می گویم :

          عشق !

و تو می آیی

و من اسپانیا می شوم

و تو گیتاری در دست های من

که بلغزند انگشت هایم

در موهای تو

در تو

و بلرزی تو

در من

 و بلرزم در :

               آ ما می یو !                            

و .     

 

سیب یا نیلوفر

              

 

            سیب   یا   نیلوفر

 

 که سیب

 وسوسه ای بود

 که بیفت ام

 که دوباره برخیزم

 که من عاشق اگر شدم

 - که شدم ! -

 قایقی می شوم تند رو

 در مردابی با نام کوچک جهان

 که به نیلوفر نشسته ام

 چشم در چشم تو

 که نفهمیدم ـ

 تو سیبی

یا نیلوفر ؟

 

ناقوس کلیسیا

           

 

             ناقوس کلیسا

این بیشه !

نه شیر دارد

نه گوژپشت ِ نتردام

مرا دارد

که با شانه های الکن

دل داده ام

به پلنگی کردن چشم هایت

نه !

این بیشه شیر ندارد 

ـ سی سال است که می نویس ام . ـ :

پستان های این گربه

کوسه های کارون را

میان ـ سال کرده است / و

ناقوس کلیسا را تاریک .           

          

عاشق اگر شدم  !

 

 

تارا ! 

عاشق تر اگر شدم

کفش هایم را برق می اندازم ‌‌،

شکسته های صدایت را

تشویق می کن ام به فتح دنا

که دست خدا را بگیر

مواظب کفش هایت باش

و  دو کبک بی قرار  سینه هات

که خدا سفارش کرده است :

مومنان ! به نماز بایستید

با پاهای برهنه .

آواز پرنده در بوسه های تو !

          

 

              ( ۱ )

می بوسم ات !

در بهار نارنج های سفید

در صدای پای اردی بهشت

آواز پرنده گان

نوشانوش دریا

و پلک خواب آلوده ی شب .

 

            ( ۲ )

شعر

چیزی نیست

جز ماهِ دو پاره

بر سینه های تو

در تاریکی

در کارون

کارونِ هزار و سی صد و

یادم نیست

که رودخانه ها به دریا می ریزند

و ماهِ دو پاره

کوسه ها را شیر می دهد

که جهان

تنها تنازع بقا نیست

مثلِ شعر

که چیزی جز

ماهِ دوپاره .

 

            ( ۳ )

مهم نیست ـ

دست های من

 در کدام جنگ از بازو قطع شد

و دست های ابو نواس

موضوع مهم این است که

نه تو را می توان ام در آغوش بکش ام

نه شعر بنویس ام

نه دست هایم را مشت کن ام :

جنگ

جنگ

تا

شباشب این روزها

 

 

آسان می کند :

شباشب این روزها را

صبح

 در صبح صدای تو !      

 

 

صبح صدای تو بیدارم می کند !

          

           ( ۱ )

سنگ ایم

و سایه

رود از ما می گذرد .

 

            ( ۲ )

چه فرق می کند

بیایی

یا بروی

پای هیچ زنی به این شالی زار نمی رسد .

 

            ( ۳ )

بیدار می کند ـ

صبح صدای تو

پرنده گان را

و چای را که تازه دم است

و مرا

که تعارف ام می کند صندلی

برای نشستن

برای یک عکس دو نفره .

این دو صندلی

جهان را به صلح دعوت می کند .

 

            ( ۴ )

چای که سرد شد

جرعه یی برای تو

جرعه یی برای من

یک صندلی برای تو

یک صندلی برای من !

 

            ( ۵ )

دریا

موج بر دارد

یا بر ندارد پیشانی ام

نشسته ایم روی یک تخته سنگ

من و تو

کشتی های اتحاد جماهیر شوروی

سوت می کشند نوستالژی را

در بندر انزلی .

                

                        

باد کولی !

 

 و من

جیغ می کش ام

بهار نارنج های ساکت تو را

و باد کولی

تمام پیاده رو را سفید کرده است...

انگور خنده های تو شیرین ام می کند !

 

 شیرین کرده است  ـ

 درخت انگورم را

خوشه های نابالغ

 خنده های تو .

 

ترانه یی که تو می خوانی :

 

 باران به شیشه می کوبد

 من به تو

 تو به دست های زلال من !